×

منوی اصلی

اخبار ویژه

امروز : دوشنبه 2 شهریور 1405  .::.   برابر با : Monday 24 August 2026  .::.  اخبار منتشر شده : 343 خبر
این خانه دیگر سیاه نیست

نگارنده: وحید بابایی

آخرین روز فروردین سال ۹۰ بود که به دیدار استاد وارسته رفتیم. خانه‌ای در محله طالقانی که هنوز صفای دیروزهای خود را نگاه داشته بود. استاد به گرمی از اهالی آذرپیام استقبال کرد و به شنیدن موضوع انتخابش با شکسته‌نفسی از قدرشناسی و محبت مردم تبریز کلی تشکر کرد. صدای این مرد خَشِ جانانه‌ای در خود داشت که سال‌های صبر و دلسوزی و شکوه صاحب نفس خود را روایت می‌کرد. دکتر از بابا باغی گفت. جایی که ساکنانش او را «آتا» خطاب می‌کردند.

 از عشق بیمار بی‌کس و کاری گفت که سال‌ها چشم به هر منتظر نگار خود بود. از همسفر دیرینه‌اش «وثوق نشاط» گفت که پا به پای دکتر در آسایشگاه باباباغی ماند و حیات را به مادران پا به ماه بابا باغی هدیه داد. از دوستی وثوق و فروغ فرخزاد تعریف کرد و بالاخره از مسیری که منجر به دوراهی شد و وثوق را راهی دیار آخرت کرد. امروز پاییز ۹۴ در فراغ آن بزرگوار به سوگ نشسته ایم با قلبی محزون آن گفت گو را بازخوانی کنیم.

* * *

جایی خواندم که دکتر محمدحسین میین مسیری بر عکس محمد حسین بهجت را طی کرده است. شهریار پزشکی را رها کرد و به سمت شعر رفت و ایپک تخلص (دکتر میین) ادبیات را رها کرد و پزشک شد. اما آن‌طور که معلوم است محمد حسین مبین شاعری است که گمشده اش را در خنده و رضایت بیماران جذامی یافته است. او عمر خود را وقف تصمیمش کرده: ریشه کن کردن خوفناک‌ترین بیماری دهه ۲۰ قرن اخیر، یعنی «جذام» او کاری کردم که جذامیان او را نه دکتر که «آتا» صدا می‌زنند. هر چند به سفارش برادرش شعر را هم رها نکرده و آثار منظوم زیادی دارد که بیمارانش آنجا هم نقش اصلی را بازی می‌کنند. دفتر «جذام لی سارا» یکی از آنهاست.

 

- چه شد که بابا باغی شد خانه جذامیان؟

بابا باغی دهی بود که در زمان قاجاریه که تبریز شهر ولیعهد نشین به حساب می‌آمد، به عنوان شکارگاه و تفرجگاه از آن استفاده می‌شد و ۷ کمپ دارد که الان هم اسامی خود را دارند. ناصرالدین میرزا آن ملک را می‌بخشد و آن‌جا به همین خاطر مشهور می‌شود به «شاه ویرن باغم یا » یا «بابا باغی». چون به ناصرالدین میرزا می‌گفتند شاه‌بابا. خلاصه حکومت عوض می‌شود و آنجا در دوران پهلوی می‌رسد به وزارت مالیه و حصارکشی می‌شود.

 آن‌موقع جذامیان در محلی به نام «آرپا دره‌سی» در حد فاصل جاده ناامن تبریز - اهر بودند. بین بیماران و مسافران و کاروان‌ها و برای مدیریت منطقه مشکلاتی ایجاد می‎شد که همین عامل باعث ‌شد اداره‌ی بلدیه با ۶۰۰ تومان ۷۵ هکتار زمین آنجا را خریداری کند و بیماران جذامی را در سال ۱۳۱۲ به آن‌جا انتقال دهد. در ابتدا آنجا ۴۰ اتاق کوچک داشت و امکانات غذایی از شهر به آنجا برده می‌شد اما از نظر جغرافیایی خیلی مناسب بود.

 کاملاً دور از شهر و بدون این‌که منطقه‌ای مسکونی در اطراف آن باشد. حتی اگر دقت کنید مسیر وزش باد هم به سمت شهر نیست.

 

-  چی شد که شما وارد آن مجموعه شدید؟

من در دوره دانشجویی و در کلاس دکتر عبدالحمید گنجویان ۲ بار برای بازدید از جذامیان رفته بودم و بعد از هر مراجعه خیلی حسرت می‌خوردم که ای کاش می‌شد کمی بیشتر به این بیماران رسیدگی کرد. کتابی در آن دوران از «البرت شوارتز» به نام «در قلب آفریقا» به دستم رسید که روایت تیم‌های مداواگر در آفریقا بود که متاسفاانه به بیماران‌شان خدمت می‌کردند. این کتاب تاثیر زیادی روی تصمیم من داشت.

بابا باغی یک تبعیدگاه برای کارمندان بهداشت به حساب می‌آمد و دیوارهای ضخیم آن که ارتفاعی 4ـ3 متری داشتند آنجا را تنبیه به زندان می کرد.

 

-  از جذام نمی‌ترسیدید؟

من ترسی احساس نکردم و شاید این عدم ترس بود که راغبم می‌کرد و تفاوت من با بقیه بود. یک زمانی بود که خیلی دوندگی می‌کردم برای جذب کمک‌های تاجران و افراد با نفوذ. اکثراً در بازار از این حجره به آن حجره

می‌رفتم که چند نفری هم علاقمند به همکاری شدند. یک‌بار در روز عاشورا با این افراد رفتیم بابا باغی. آنها خواستند زیارت عاشورا را بخوانند. گفتم خب بفرمایید مسجد. گفتند نه زیارت عاشورا خواندن در ارتفاعات توصیه شده است و بدون عیادت بیماران رفتند. تازه این‌ها که افراد عادی بودند، یک‌بار این اواخر از یک دانشجوی پزشکی پرسیدم که اگر یک جذامی را ببینی چه کار می‌کنی؟ گفت: معلوم است فرار می‌کنم. ترس از خود بیماری منطقی است ولی ترس از بیمار به نظرم نباید باشد! و یک بیمار نیاز به درک از طرف جامعه‌اش دارد. در واقع یک بیمار شفایافته باید بتواند در جامعه زندگی کند. اما در جامعه ما این اتفاق نمی افتد.

 

- چه اتفاقی افتاد که شما در بابا باغی محبوب شدید؟

وقتی آسایشگاه محل خدمت من شد مشکلات خیلی زیاد بود. همان‌طور که گفتم آنجا دقیقاً شبیه زندان بود، که آن دیوارها را برداشتیم و الان نزدیک ساختمان آزمایشگاه یک نمونه‌ای کوچک از آن دیوارها باقی مانده است که فقط یک متر و نیم پهنا دارد. بابا باغی جاده نداشت و عبور و مرور به آنجا خیلی دشوار بود که راه آن را هموار کردیم. آب آشامیدنی هم در آنجا وجود نداشت و جالب این‌که بیماران با آن دست و پای زخمی کوزه‌هایشان را بر می‌داشتند و به فاصله ۶ کیلومتر پیاده‌روی می‌کردند تا از چشمه‌ای آب بیاورند. تانکرهایی آوردیم و با ارتش قرارداد بستیم که ۳ روز یکبار به آنجا آب بیاورند. بعدها کمکی مالی از طرف انجمن حمایت از جذامیان شد که لوله‌کشی صورت گرفت. البته ۲ بار سیل آمد و همه لوله‌کشی‌ها را به خودش برد. بعدها کانالهایی در داخل رودخانه کندیم و بالاخره آنجا از سمت آب بهره‌مند شد. اما مشکل اصلی در ارتباط نداشتن آنها با بیرون و مسائل روحی و

روانی بود. اقداماتی شد از جمله برگزاری جشن در روز جهانی کمک به جذامیان که ۸ بهمن ماه هر سال است. اکیپ های موسیقی و نمایش از شهر می آمدند و حتی کلی منتظر می‌ماندند که بعد از گروه اولی می‌آمدند برنامه اجرا کنند.

روزهای خاص مثل ایام سوگواری محرم برنامه‌ریزی شد برای آمدن مردم.  حتی وقتی دانشگاه به من پیشنهاد تدریس داد. گفتم به شرطی این کار را می‌کنم که دانشجویان بیایند آنجا و دوره‌شان را بگذرانند. آنها امکانات را بهانه می‌کردند. اما آمدند و دیدند آنجا همه امکانات لازم را دارد. دلهره دانشجوها کم‌کم از بین می‌رفت. وقتی آنها تحت تأثیر جو کلاس، تماس با بیماران هم داشتند و ناخودآگاه محل جذام را لمس هم می‌کردند و این موضوع کم‌کم به دوستان و خانواده‌ها انتقال یافت و پای تبریزی‌ها به آنجا باز شد و الان کار به جایی رسیده که در روزی مثل عاشورا، بابا باغی بیست هزار نفر مراجع دارد.

 

-  از فروغ فرخزاد و فیلم مشهورش این خانه سیاه است، چه خاطره‌ای دارید؟

من موقع آمدن خانم فروغ، نیجریه بودم و دوره می‌دیدم. اما خانمم با او همکاری کرد و تا آنجا که شنیدم ایشان هنرمند مشهدی بود که آمده و اینجا مانده، بچه‌ها را دور خودش جمع کرده و با آنها بازی می‌کرد. همه خاطره خوشی از حضور او دارند. فیلم او بسیار تأثیرگذار بود و برخوردش با این بیماری باعث شد خیلی ها به اینجا بیایند. بچه ای بنام حسین را هم از اینجا برده بود که ظاهرا این اواخر صدایش از آلمان آمد.

 

-  جریان اعزام‌تان به خارج از کشور چیست؟

سازمان بهداشت جهانی سالانه یک نفر از هر کشور را برای آموزش و دوره دیدن می‌پذیرفت. آقای لاویرون که مدیر سازمان در منطقه بود. فعالیت مرا دید و گفت دعوت‌نامه ای به سازمان بهداشت می‌فرستم تا بیایی و در این دوره شرکت کنی. هر چند ۲ سال پیاپی این دعوتنامه نصیب من نشد و رئیس بهداشت تهران و یک نفر دیگر اعزام شدند، اما دفعه سوم در دعوتنامه اشاره شده بود که حتماً من بروم، یک دوره یک ساله بود در کشورهای اسپانیا، پرتقال، نیجریه و مالی.

 

- آسایشگاه دیگری غیر از باباباغی در ایران وجود ندارد؟

چرا یک مرکزی هم در مشهد هست با عنوان «درمانگاه محراب‌خان» که فعال نیست. ۱۸ نفر مریض داشتند که بیماری‌شان پیشرفته بود و از نظر پزشکی دیگر نمی‌توان درمانشان کرد و امیدواریم خدا شفایشان بدهد.

 

-  بیماریابی و آوردن بیمارانی از استان‌های شمالی کشور و کردستان و جدا کردن آنها از شهرشان کار سختی نبود؟

نه بیماران و خانواده‌هایشان وقتی هدف را درک می‌کردند و می‌دانستند جایی می‌روند که بهبود پیدا کنند همکاری می کردند. خوشبختانه جذام جزء بیماری‌هایی است که اصلا هزینه‌ای برای فرد بیمار ندارد. حتی قرص‌های آن نیز از طریق سازمان بهداشت جهانی تأمین می شود و این قرص‌ها از نظر ریالی چیز گرانی نیستند و فقط و فقط برای مداوا هست و بس.

 

- به نظرتان وقتی عمر بیماران شفا یافته باباباغی به سر آمد، در آنجا بسته می شود؟

الان نوه‌های کسانی که برای اولین بار از آرپادره‌سی به باباباغی منتقل شده بودند در آنجا زندگی می‌کنند. همین حالا هم نسل اول می‌توانند به جامعه برگردند. اما جامعه هنور پذیرای این وضعیت نیست و بقیه افراد سالم هم در اداره بهداشت استخدام شده‌اند و بعد از اینکه اتفاقی را که شما گفتید بیفتد، بالطبع محل خدمت آنها هم تغییر می‌کند و در زمینه جذام هم کارشان هنوز تمام نشده است. درست است می‌گویند این بیماری ریشه‌کن شده، اما مسیر سازمان بهداشت جهانی این است که اگر تعداد بیماران کمتر از ده در ده هزارم باشد. این بیماری ریشه‌کن شده. اما در اصل این بیماری هنوز به میزان کمی وجود دارد. ما زمانی می‌توانیم این بیماری را از لیست خارج کنیم که تعداد به صفر صفر برسد و گروه‌های بیماریابی باید هنوز به فعالیتشان ادامه دهند.

 

-  اگر شما بار دیگر چشم به دنیا باز کنید و از جذام خبری نباشد چه می کنید؟ به ادبیات می پردازید؟

به گمانم هنوز بیماران زیادی مبتلا به بیماری‌های سخت هستند که بتوان وقف درمان‌شان شد.

 

-  در مورد همسرتان ـ خانم نشاط وثوقی - نمی خواهید چیزی بگویید.

(چند تاثیه‌ای مکث می‌کند) خیلی سخت است که در مورد او صحبت بکنم. او گام به گام من حرکت کرد و اگر بیماران مرا «آتا» صدا میزنند او را هم «آنا» صدا می‌زدند. تمام بچه‌های نسل دوم را او از شکم مادران‌شان گرفته است. و ای کاش همه زوج‌ها مثل ما زندگی کنند و بدون اختلاف‌نظر به هدف‌های یکسانی فکر کنند.

 

عکس: سیدمحمد عالی نژاد

برچسب ها :

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.